ازروییدن گل بر دل سنگی سنگ
پیام ها گرفتم...
ک چنین اند:
از روییدن گل بر دل سنگی سنگ
دانستم که...
سنگ دل به رحم آیدا گر گل همدمش باشد!
وچنین...
تا هست زیستن باید کرد
پویایی را پایانی نیست!
پویایی را کارهایی است!
پویایی را مشکل ها است!
و ...
زمستانرا پایان آمده است
وقت بهاری زیستن است
وقت گل شدن
مرگ غنچه بودن!
...
و چنین...
به اهتزاز در آمدن گلبرگ های گل، بر دل سنگی سنگ
نبرد گل و سنگ را
سال هاست
سلاح گل، نرمی بود و لطافت
و سلاح سنگ، سنگ بودنش
و اینکه...
قهرمانان، همیشه نیستند
ولی ...
همیشه هستند!
و سبب شد که گویند:
گلگونانزنده اند
چنان که، حلاج زنده ماند!
پس معلم خویش را، گل خوانید
تا حلاج ها شوید...!
غروب
22/1/89
درمسیر روستای اوند
اهای عالِم
سکوتی که بر من انداختی
غمی که در دلم کاشتی!
به پندار تو...
یا مرا، فسرده ساختی؟
زاین عمل مرا، تو باختی؟
زهی...! که به ظن من:
تو غلط پنداشتی...
زهی...!
محیطم را سکوت ساختی
درونم را غشون کاشتی
به خیال تو
اگر ساکتی، به تماشای غروب است
راکبی، به تمنای سرور است؟
نی...! نی...!
درونم هیاهو ساختی
برایم رهی پر زکوه ساختی!
و من
به تماشای غروب
چشم بر اندیشه فرو بندم
و
خیره به انکار راه
دو چشمم پی انکار سراب است
و فکرم پی انکار دو چشمم
جدلی پیش آمد
که دل را به چنان فریادی وامی دارد
که بر گوش فایق آید
و هیاهو چنان در سکوت ذهنم غوغا کند
که فاصله دم و بازدمم به درازای ابد تا ازل افتد
اهای سنگ دل
آبگینه ی سکوتم را نشکن
بگذار تا در این هیاهو
آرام بیاسایم!
میخواهم بیاسایم
بازدمم را تا ابد جویا باش!
این هم دم من...
هاااااااا ...!

خداحافظ ای ماه غفران و رحمت
خداحافظ ای ماه عشق و عبادت
خداحافظ ای ماه نزدیکی بر آرزوها
خداحافظ ای ماه مهمانی حق تعالی
خداحافظ ای دوریت سخت و جانکاه
خداحافظ ای بهترین ماه الله




